۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

نسبت فامیلی ما با خانواده‌ی وجیهه از آن دسته نسبتهایی است که مادربزرگم همیشه بر آن تاکید داشت.. نوه‌ی دخترعمویش بود. یکی دو سالی از من بزرگتر بود، موهای بلند مجعدی داشت که تا روی شانه هایش می ریخت، جلوی موهاش رو سفت می کشید عقب، پیشانی اش بلندتر از قبل می شد، و چشمهای مشکی اش براق تر. نسبت به سن و سالش قرتی بود. توی یکی از عروسیهای فامیل، پیرهن سفید نازکی پوشیده بود که سوتینش از زیر آن پیدا بود، در واقع کامل دیده می شد. و این برای ما بچه هایی که دو تا جوش رو به عنوان سینه زیر لباسهایمان پنهان می کردیم تابوی عظیمی بود که شکسته شده بود.
آخرین تصویری که از او توی ذهن دارم، پاتختی همان عروسی بود، یک گوشه ای نشسته بود، موهایش را جمع کرده بود و سرش به شکل عجیبی تکان می خورد. اولش نفهمیدم، ولی بعد متوجه شدم تیک عصبی است. مامانم و مامان بزرگم پچ پچی کردند و من ندانستم جریان از چه قرار بود. فکر کنم ۱۵-۱۶ سالش بود.
بعدها کمتر و کمتر وجیهه را توی مهمانی ها می دیدم. ولی حرفش سر زبان فامیل افتاده بود. حرفها همه پچ پچ بود و بدون اسم. گه گداری که از زبان یکی از خاله ها اسمش درمی رفت می فهمیدم سوژه است. عاشق مهدی شده بود، نوه‌ی دخترعموی مامان بزرگش، خاله‌ی مامانم. اون هم عاشقش شده بود. با هم سروسری داشتن، شاید در حد قرارهای دزدکی بعد از مدرسه و کلاس زبان کانون. ولی مامان مهدی جفت پاهاشو کرد توی یک کفش که این دوتا به درد هم نمی خورند. 
 شنیده بودم وجیهه نماز شب می خواند، روسریش را  آنقدر می کشه توی پیشانیش که حتی یک تار مویش پیدا نمی شد، می گفتند می خواهد دل مامان مهدی را بدست بیاورد. ولی مامان مهدی مصمم تر از این حرفها بود. از هم جدایشان کردند، و مامان وجیهه در اسرع وقت خبر نامزدی و عروسی وجیهه را توی فامیل اعلام کرد. 
مهدی هم بعد از مدتی ازدواج کرد، فامیل هم جل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند سروقت آدمهای دیگر. 
ولی وجیهه و مهدی نمی خواستند از سرزبانها بیوفتند. مهدی با زنش مشکل پیدا کرد و وجیهه دختردار شد. مهدی طلاق گرفت و وجیهه خیلی بی سروصدا زندگیش را می کرد. چند سال پیش بود که یک خبر مثل بمب توی فامیل ترکید. وجیهه حالش بد شده و توی کماست. پچ پچ ها جان گرفتند، آرام آرام، یکی گفت قرص خورده، یکی گفت مننژیت بوده. 
 یک هفته ای که گذشت، شایعه ها جان گرفتند. هرکس حرفی داشت برای گفتن. گفتند دخترش را فرستاده طبقه‌ی پایین پیش مادرش و گفته که خسته است و می خواهد بخوابد. یک روز کامل خوابید. وقتی مادرش رفته بود بالا برای بیدارکردنش، انگار که اصلن هیچ وقت بیدار نبوده. وجیهه بعد از یک هفته برای همیشه خوابید. مادرش شیون کرد، شوهرش گریه می کرد، شنیدم مادربزرگش مادر مهدی را نفرین کرده بود. ولی هیج وقت نفهمیدم مهدی چه حالی شده بود، هرچند فرقی هم نمی کرد. 
وقتی خبر مرگ وجیهه را شنیدم بی اختیار گریه کردم، برای کسی که تقریبا نمی شناختمش. از غمی که همه‌ی این سالها با خودش کشیده بود، حداقل ۱۳-۱۴ سال. راستش حتی خوشحال شدم که از کما برنگشت، لااقل اینجوری آرامش گرفت.








۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

همیشه حسرت به دل خواهم ماند.

گاهی وقتها، اینقدر با خودت حرف می زنی که فکر می کنی می توانی چندین جلد کتاب از توی کله ات درآوری. حتی جمله بندی ها، ترتیب موضوعات، همه و همه را بارها با خودت زمزمه می کنی. می دانی اگر بنشینی به نوشتن، دقیقا از کجا شروع می کنی و به کجا ختم. اما دقیقا خیلی از همین اوقات، ساعتها که اغراق است، چون دیگر این روزها کسی ساعتها وقت نمی گذارد برای سامان دادن مغزش و یا شاید من نمی شناسم، چندین دقیقه صفحه ی سفید بلاگ اسپات را باز می گذاری و هی سعی می کنی با خودت صادق باشی. ولی خوب ربطی به خود آدم ندارد، دست و پای ذهن را که نمی توان بست و گوشه ای تپاند. 
این روزها به قابلیت های غریبی رسیده ام، در حینی که دارم  این مطلب را می نویسم و تا حدی می دانم چه می خواهم، خواب دیشبم به صورت تک سکانس های کوتاه از جلوی چشمم رد شد. یا چند روز پیش به وضوح در لحظه ی ارگاسم، در خیابانهای کودکی ام می دویدم. انگار که همه ی این صحنه ها تکه هایی از فیلم آنالوگی باشند که فریم به فریم به هم چسبانده شده اند و گاهی اول و آخر فیلم هم به همدیگه.

فیلم "درباره‌ی زمان " رو امشب دیدیم. یک پاپ کورن مووی خوب و تروتمیز. اینقدر یک جاهایش همه چیز خوب و خوش بود، که فکر می کردی اینها همه آرامش قبل از طوفان است. و منتظر می ماندی تا یک چیزی بشود. داستان فیلم درباره‌ی پسری است که طبق یک ژن خانوادگی می توانند در زمان سفر کنند. کافی است در اتاق تاریکی، دستهایشان را مشت کنند و تصمیم بگیرند به کجای گذشته می خواهند برگردند. در تمام طول فیلم، با خودم فکر می کردم اگر می توانستم به گذشته برگردم، به کجای آن برمی گشتم، چه چیزی را آندو می کردم؟. می دانم، سوژه‌ خیلی تکراری است. ولی حقیقتا، من هیچ وقت نمی خواستم به گذشته برگردم. به دوره‌ی تباه نوجوانی یا پس از آن جوانی و به دنبال آن تا به امروز. چرا که همیشه فکر می کردم لازمه‌ی به عقب برگشتن، دوباره زندگی کردن و تا به امروز رسیدن است که من برای آن این همه سختی کشیدم. ولی در این فیلم همه چیز خیلی رویایی بود، شخصیت اصلی فیلم به گذشته برمی گشت، آنچه را که می خواست درست می کرد و باز به زندگی عادیش می آمد. انگار کن که بروی از توی انباری طبقه‌ی بالا آلبوم عکسهای خانوادگی را بیاوری و با جابجا کردن چند تا از عکسها، قصه ای که برای کودکت تعریف می کنی متفاوت شود.
با این حال، من نشسته‌ام و فکر می کنم اگر می توانستم به گذشته برگردم، به کجا برمی گشتم. می دانم که در کوتاه‌ترین زمان بازگشتم، به امروز عصر برمی گشتم و خُلق دوتایی‌مان را سر هیچ و پوچ تنگ نمی کردم. بعد از آن به یک ماه پیش بر‌می‌گشتم و برای عروسی داداش کوچیکه لباس نمی خریدم و برای رنگ موهام نیم میلیون تومن پول بی زبان را پودر نمی کردم. خیلی راحت با ۱۰هزار تومن موهایم را رنگ می کردم و لباس جشن عروسی خودم را می پوشیدم و می رفتم در مجلس برادرم قر می دادم. 
ولی اگر بخواهم عقب تر برگردم چه؟ تا کجا می رفتم؟ به روزی که با استاد طراحی داخلیم رفتیم بازدید از یک مجتمع مسکونی نیمه ساخته و قرار شد طراحی یکی از سوییتهایش را من انجام دهم و ندادم؟ به سال دوم رشته‌ی معماریم تا بتوانم با هرجور خایه مالی بود در شرکت یکی از استادهام کار کنم؟ به کلاس سلفژ و آوازم و سعی می کردم تمرین کنم و اینقدر به گا نباشم؟ به روزهای آخر اسفند ۸۴ که فکر می کردم کلونازپام یک میلی یعنی مرگ موش؟ به روزهای آخر دانشگاه باهنر که رفتم پیش دکتر خسروی، با اشک در چشمانم ازش می خواستم بهم ۱۲ بدهد تا مشروط و اخراج نشوم؟ به  روزهای کنکور ۷۹ که درست درس بخوانم تا سیرجان قبول نشوم؟ به دوره‌ی دبیرستانم که انسانی بخوانم و حقوق ؟ به سال سوم راهنمایی‌ام تا بفهمم آن مزاحم تلفنی ای که مرا در خیابان پارادیس دیده بود و به فکرم بود چه کسی بود؟ یا شاید، همه‌ی اینها را ول می کردم، به بیمارستان راضیه فیروز کرمان برمی گشتم، و خیلی اتفاقی از دست پرستار بخش زایمان قل می خوردم و می افتادم روی زمین، پوست نازک سرم می شکافت و همانجا تمام می شدم.

خیلی سخت است که آدم نداند حتی کجای زندگی اشتباه کرده است، خیلی سخت است که آدم اینقدر از همه چیز خودش ناراضی باشد و برای تغییرش هیچ قدمی برندارد. خیلی سخت است آدم همه ی ایرادات خودش را بداند و باز هم در همان گهی که هست دست و پا بزند، و از همه سخت تر، این است که آدم ظاهری فریبنده با درونی خالی داشته باشد.














۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

سندروم دیرفعال سی و دو سالگی.

  • شبهایی که خوابم نمی برد چک چک شیر توالت بیشتر از همیشه آزارم می دهد. تصویر هدر رفتن قطره قطره‌ی آب تصفیه شده، در سرزمینی که نیمی از آن با خشکسالی می جنگد منظره ای تیره و شرم‌آور است.
از رختخواب بیرون می آیم و تشت حمام را زیر شیر توالت می گذارم. بگذار بفهمیم یک شب تا صبح چه حجمی از آب آرام آرام هرز می رود.
پنجره‌ی آشپزخانه را باز کردم، آب سطح خیابان را گرفته است، باریکه های آب رد شیب تند خیابان را گرفته اند و با شتاب پایین می روند. هر چه ما از باریدن باران لذت می بریم، جایی از شهر درگیر آب گرفتگی و کثافت می شود.
این طوری است دیگر، همیشه یک جای کار می لنگد. 
خودم را نگاه می کنم که در ۳۲ سالگی فکر می کردم چه خواهم شد و چه شدم. از تصور رویایی استاد دانشگاهی در اقصی نقاط دنیا، یا مدیر موفق یک مجموعه، یا هنرمندی خلاق و به‌نام در سطح جهان، زنی هستم که صبحها تا ساعت ۱۰ می خوابد، تا ساعت ۲ ناهار ظهر را درست کرده و با همسرش نوش جان می کند، تا عصر، دور خودش می چرخد، تا شب با همسرش دوباره شام بخورد و فیلم ببیند و بخوابد. همه‌ی اینها به خودی خود بد نیستند همه‌ی اینها وقتی بد می شوند که واقعیت ناهمخوان شما با تصویر ذهنی‌تان را نشان می دهد.



  • یاشار از دوستای قدیمی منه، از اون آدمایی که خیلی کم دیدمش، خیلی زیاد باهاش حرف زدم  و خیلی قبولش دارم و یکی از بهترین دوستهای دورمه. یاشار نقاشه. یه نقاش واقعی. راستش من تا قبل از اینکه با او آشنا شوم، هیچوقت یه نقاش واقعی ندیده بودم. برای همین وقتی اولین بار ازش پرسیدم تو چی‌کاره‌ای؟ در جواب نقاش بودنش پرسیدم: نقاشی یا نقاشی می کشی؟ یعنی به نظرم نقاش ساختمان بودن منطقی تر بود تا نقاش بودن. شاید استدلالم برای بهترین دوست بودن، در مورد یاشار کمی احمقانه به نظر برسد ولی واقعیت این است که او یکی از معدود آدمهایی است که وقتی به من می گوید تو خوبی، من باور می کنم. یعنی وقتی بهم فحش می دهد که ابله، این همه چیز بلدی، این همه سواد داری، این همه شعور داری، احساس می کنم تعارف الکی نمی کند. منظورم این نیست که من خیلی خفنم، ولی لااقل می فهمم اینقدری هم که خودم، خودم را دست کم گرفته ام نیستم. 


  •  گاهی آدمها، گیر می کنند. یک جایی بین زندگی. و بعد خیلی سخت است که بتوانند خودشان را از آن همه گیرو گرفت برهانند و برگردند به زندگی. من یکبار خیلی سال پیش گیر کردم. ۴ سال. و امسال دومین ۴ سال گیر کردنم تمام می شود. باید برهم. باید بتوانم خود را برهانم. چرا که زندگی برای من نمی ایستد.











۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

خواب

خوابِ خانه ی قدیمی مامان بزرگ را می دیدم، و بچه ی دخترخاله ام، که ۳ سالش است. بچه دوتا چاقو گرفته بود دستش و من با تشر از دستش گرفتم. وقتی زد زیر گریه بغلش کردم و برایش قصه ی پسرکی را تعریف کردم که چاقو دستش بوده و دستش بریده. بچه باهام رفیق شد، و من بغلش کردم و با خودم بردمش به فضایی دیگر. اینکه می گویم فضایی دیگر واقعا یعنی حال و هوای خواب عوض شد. یک جایی بود در ارتفاع خیلی بالا، آبگیر مانندی. آبگیر که می گویم نه که یک حوض، به مساحت خیلی زیاد آبی که سبز می زد از دور، نه که از کثیفی، از زلالی و زیبایی منطقه. آب از یک جایی می ریخت پایین، تکه تکه آبشاری می ریخت پایین تا جایی که ما بودیم. و من چه گونه ارتفاع می گرفتم تا آن بالا نمی دانم. به بچه آب را نشان می دادم و می گفتم ببین چقدر قشنگه و فرود می آمدیم، انگار که چرخ و فلک سواریم.
ادامه ی خوابم، وارد  یک هواپیما شدم، یک هواپیمای کوچک. بیشتر اعضای خانواده بودند، اولش فقط برادر بزرگ و خانمش را می دیدم و بعد ها افراد دیگر.
وضعیت توی هواپیما خیلی خاص بود، از شیوه ی برخورد مهمانداران و خلبان ذخیره فهمیدم مشکلی پیش‌آمده و بعد از آن هواپیمای ما به آرامی، سعی می کرد از داخل یک ساختمان رد شود. ساختمان نیمه کاره ای بود که ما را دچار مشکل کرده بود. انگار که روی چرخهایش می رفت کوچکی هواپیما را از اینجا فهمیدم که تقریبا مماس یک دهنه از ساختمان پیش میرفت. داخل اتاق سکوت بود، همه در بهت فقط نگاه می کردیم، نزدیکهای آخر ساختمان شده بودیم، همه از شادی بالا و پایین پریدیم که از مخمصه نجات پیدا کردیم که آخر مسیر به بن بست خوردیم، این آخر طبقه زده بودند. دوربینی بیرون هواپیما وصل بود که از همه ی جهات فیلم می گرفت دو سه طبقه را نشان داد که روی زمین مصالح ساختمانی ریخته بود، دریلی که آنجا مانده بود خیلی توی ذهنم مانده. دوربین چرخید و از دیوار کناری رد شد، آن ور دیوار چای سازی روی زمین بود، چایی ای که معلوم بود خیلی وقت است مانده . دوربین باز هم پیش رفت و به کارگرهایی رسید که در حین کارگردن خشک شده اند. رنگهایشان رنگ گچ دیوار.
ما همه ترسیده بودیم، نمی فهمیدیم چه باید بکنیم پیاده شویم راه را باز کنیم؟ شاید مرگ در انتظارمان باشد.
سکانس بعدی ما پیاده شده بودیم، همه پخش شده بودند در تفحص این ساختمان بزرگ نیمه کاره. از بیرون صدای بازی بچه ها می آمد. شخصیت ها حالا جان گرفته بودند، مامان بزرگ بود، خاله مرضیه، مامان، خاله بتول. من شخصیت نگران خواب بودم، یکی از آنها. موقعیت کاملا ترسناک بود.
بیرون ساختمان چاه آبی بود که بوی خاصی داشت، شاید بوی عطر گل. و همچنان صدای بازی بچه ها می آمد و موسیقی ملایمی، انگار که صدای پیانویی که آرام نواخته شود یا شاید ارف بود، یادم نیست. صدای بچه ها ترسناک ترین قسمت خواب بود، من می ترسیدم و چند نفری کمی خیالشان راحت شده بود که اینجا آن قدرها هم متروک نیست. آب توی چاه آرام آرام بالا می آمد. من به آب نگاه می کردم و می ترسیدم. ناگهان من و یکی دیگه فریاد زدیم این آب سمی است، سوار هواپیما شوید. یکی گفت بچه ها اینجا هستند، صدایشان می آید وقتی آنها هستند نباید ترسید. ولی یکی خیلی هراسان به من گفت:"این بچه ها واقعی نیستن، بچه ها یه جور دام ان، من بچگی خودم رو بینشون دیدم." اشاره اش به دخترکی بود که لباس صورتی پوشیده بود. اینجا بود که همه فهمیدیم قضیه از چه قرار است، فریاد می زدیم همه سوار هواپیما، زود باشید.
که بچه ها وارد ساختمان شدند، دست هر کدامشان یک شاخه گل سرخ بود که به طرفمان می آمدند. درِگوش خاله ها و مامان بزرگ گفتم به بچه ها دست نزنید، فقط گلها را بگیرید. خودم هم گلی که بهم داده شد را از کاسبرگ گرفتم و روی زمین پرت کردم. اینجا همه چیز تند شد، همه می دویدند. بچه ها را پشت سرمان جا گذاشتیم و هر کس با کمترین وسیله ای که می توانست بردارد سوار هواپیما می شد. دخترِ خاله بتول آمد پیشم و گفت من امتحان دارم و باید زودتر بروم، با آقای فلانی که دارد جدا می رود می روم. خیلی عصبانی سرش داد زدم و گفتم مرده شور امتحانت رو ببرن و نگذاشتم که برود. بعدها فهمیدیم که آقای فلانی هیچوقت به خانه نرسیده بود. یکی از همراهانمان گفت من مسیر خودم را می خواهم بروم، تعدادی دینامیت برداشت، که پل را منفجر کند و خودش را نجات دهد.
ما مانده بودیم توی هواپیما. گروهی از همراهان در هنگام توقف سازه ی ساختمان را تخریب کرده بودن، جاهایی از آن را دینامیت کار گذاشته بودند، دینامیت ها منفجر شدند و هواپیما از بین خاکروبه ها بیرون آمد. همچنان که بالا می رفتیم، صدای موسیقی کمتر می شد، بچه ها روی زمین ایستاده بودند و رفتنمان را نگاه می کردند، غمگین بودند. هواپیما اوج گرفت، آبگیری که از چرخ و فلک می دیدم زیر پایم بود. و با آبشارهای کوچکی آبش به پایین ریخته می شد. کمی آن طرف تر زیر پل جاده، مردی دینامیت گذاشته بود، مردم به جرم خرابکاری دستگیرش کرده بودند و همانجا کشته شد و ما آرام اوج می گرفتیم.

دوازده تیرماه نود و دو









۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

انجمن حامی برگزار می کند.

 مهاجرت اتفاق دردناکی است در زندگی هر آدمی. کیست که دلش نخواهد در سرزمین خودش و بین مردمان خودش زندگی کند؟
وقتی سطر بالا را نوشتم، اندکی وا ماندم. آیا به این چیزهایی که نوشتم اعتقاد دارم؟ من که تا کنون مهاجرت نکردم، و یکی از راههای ادامه‌ی زندگی هم همین است برایم. من چه می‌خواهم از مهاجرت بگویم.
من که پایم را جز یک بار برای سفر از این مرزهای جغرافیایی بیرون نگذاشته‌ام، چگونه می‌توانم از خوبی یا بدی مهاجرت حرفی بزنم؟ همه‌ی اینها را می‌گذارم کنار آدمهایی که امروز در جمعشان بودم. همایش " فرصت ها و چالش های فراروی پناهندگان و بازگشت کنندگان افغان." در جمع فرهیختگان افغان و ایرانی فعال در زمینه‌ی حقوق افغانها نشسته بودم. جوانهای افغانی که در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. اینجا مدرسه و دانشگاه رفته بودند. بزرگترها می گفتند جوانهای نسل سوم ما، اصلن افغانستان را نمی‌شناسند که بخواهند برگردند. فکر می‌کنند روستایی است که همیشه در آن جنگ است. و دختران جوانی که می‌گفتند ما اینجا تحصیل کرده‌ایم، فرهنگ افغانستان به ما اجازه‌ی فعالیت نمی‌دهد. من افغانها را می‌دیدم و صدایشان را می‌شنیدم، ولی در واقع خودمان را می‌دیدم. برادرم را که رفته است، دوستانی که دیگر نیستند و خودی که تصمیم گرفته است برود. برویم و زندگیمان را بسازیم. مثالهایم هم بسیار است."دختر عمه قزی، رفتن اونجا با یک حقوق ببین چقدر راحت زندگی می‌کنند، اما ما چی؟ سگ دو هم که می‌زنیم هیچی به هیچی. خواهر شوهر عشرت الملوک، با یه دونه بچه، زن تنها رفته اونجا، هیچ کس نمی‌گه بالای چشمت ابروعه." تجربیات از این دست بسیار است. می خواهیم برویم، چون خسته شدیم از فیلترینگ، از تحریم، از گشت ارشاد، نبودن دارو، قیمت های عجیب و غریب. می خواهیم برویم چون آینده‌‌مان را تاریک می‌بینیم. تا کی می‌توانیم خانه‌ای برای خودمان بخریم؟ تا کی می‌توانیم راحت به مسافرت برویم. تا کی نباید پول ته حساب را ریز به ریز محاسبه کرد؟ ولی یک واقعیتی است، نمی‌رویم چون جنگ درگرفته، چون ممکن است بچه‌هایمان در بمب‌گذاری مدرسه کشته شوند. چون زنانمان حق بیرون آمدن از خانه را ندارند.
ولی اتفاقی که ۳۰ سال بعد می‌افتد یکی است. دختر افغانی که در ایران به دنیا آمده است، خودش را افغانی نمی داند. می گوید افغانی است اما به شیوه‌ی ما زندگی کردن را آموخته است. و دنیای افغانستان برایش بیگانه است. و فرزندان ما فارسی غلطی با لهجه‌ی جای دیگری صحبت می کنند، خطمان را نمی شناسند و فکر می کنند کشور درب و داغونی است که مردمش در آن چه می کشند. 
من از ایرانی‌های آریایی دوست و هخامنش پرست نیستم. من حتی دوست ندارم وطنم را همچون بنفشه‌ها فلان. راستش من جهان بدون مرز را بر هر چیز دیگری ترجیح می دهم. ولی حجم اندوه و ناامیدی و بلاتکلیفی‌ای که در جلسه‌ی امروز بود، مرا به فکر برد. ترسیدم از روزی که در جایی از دنیا، نشستی برگزار شود که به بررسی "فرصت ها وچالش های فرارروی پناهندگان و بازگشت کنندگان ایرانی" پرداخته شود.
پ.ن. امروز در جریان همایش، کامنت پرنده نیمه خودکار را در پست قبل دیدم و خدا می دونه چقدر خر کیف شدم. 








۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

سرما خوردگی

خواب می بینم که با اکیپ دوستان متاهلم جایی هستیم. یک جایی مثل مسافرت بودیم. توی مستی سرم را گذاشتم روی پای کاوه، شوهر بهناز. کاوه در گوشم گفت من عاشقتم، تو هم هستی. توی مستی گفتم نه. و هزار فکر ریخت توی سرم، اینکه یکی دیگه هست که من دوستش دارم و اینکه کاوه یکبار دیگر زیرآبی رفته و بهناز گناه دارد آخر. و اینکه من همیشه می گفتم کاوه؟ آخه من با کاوه؟ ولی همه ی این فکرها آنقدری طول نکشیدند. یکبار دیگر دم گوشم گفت و من عاشقش شدم. به همین سادگی. بعد بهنازبرایم آدم غمگین و دوری شد که خیلی وقت است زندگیش را باخته و خودم که فقط عاشق بودم. چند روز از اون خواب گذشته و تصویرها همه گنگ و دور شدند. ولی دقیقا همان زمانی که میخواستم عقل و دین ببازم،پژمان و کاوه گفتند این یک شوخی بوده است. همه چیز برایم خراب شد.پیش دوستانم ضایع شده بودم، پیش خودم بدتر. کسی بود که من عاشقش بودم و خیلی احمقانه عاشق یکی شدم که هیچوقت برایم آدم مهمی نبود. بهشان گفتم خوب چرا همچین شوخی ای کردید؟ آبروم رفت. گفتند این یک شوخی حرفه ایه که کسی ازش سربلند بیرون نمیاد. گفتم خوب بهناز چی؟ گفتن اون هم می دونه. بعد من دور شدم از همه چیز. یک جایی بودیم وسط بیابان، باتلاق. همه بودند. مامانم اینها، برادربزرگم و زن و بچه اش. و ما رفتیم توی آن آب، شنا و آب تنی. آب گرم غلیظی بود. گل نبود ولی تیره بود. من زیر آب که بودم کسی جایی از بدنم را نمی دید. اینقدر آب تنی را لفت دادیم که برای رفتن دیر شد. باید برمی گشتیم. بعد انگار من به عنوان یک هنرپیشه آماتور باید بازی می کردم. باید آشفته می بودم، موهای آشفته که از زیر مقنعه ریخته توی صورتم و نگاه غمگین و بهت زده و می رفتم جلوی هنرپیشه دیگری و می گفتم: به جاشوها دل نبند. اگر میشد به اونها دل بست که من نمی رفتم جنگ و آنها خونه باشند. جمله ها یادم رفته.4 تا جمله بود و من نمی توانستم بگم. هر دفعه جا به جا می شد و اینها کات می دادند. کارگردان کمتر از فیلمبردار حرص می خورد. بعد یکی به من گفت اصلن به درک وقت همه ی این عوامل، و حتی نگاتیوی که دارد مصرف می شود. انگار تهیه کننده فیلم حسابی پولدار بود. این 4 تا جمله چه کاری دارد که نمی توانی بگویی. وواقعا نمی توانستم. نشسته بودم کنار دیوار و هی با خودم می گفتم جمله ها را و باز هم غلط در می آمد. 

۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

once i spoke to the language of flowers

سالها گذشته است، و تو بالیده ای. به تو گفته بودند عشق یعنی فلان و بهمان و تو شنیده بودی. و هیچ گاه درک درستی از آن نداشتی. چقدر عاشق شدی در نشستن ها و برخواستن ها و خندیدن ها؟ چقدر در گریستن ها؟ 
کی توانستی بفهمی عشق ناب کدام است؟ توانسته ای؟ 
در دیگری حل شدی، در واقع دیگری را در خودت حل کردی و فکر کردی این یعنی عشق. و فکر کردی این یعنی آن یکی هم تو را دوست دارد، عاشق است. و این گونه شد که جا ماندی. 
چشم باز کردی و دیدی وسط بزرگراه نیایش ایستاده ای و ماشینها به سرعت از رویت رد می شوند. و صدایت را نمی شنوند وقتی با هر ضربه ای فریاد می زنی. و ذره شدی، و بالا رفتی. از همه ی خیابانها بالاتر. شهر زیر پایت گم شد و نقطه شدی. و کسی یادش نبود تو کی بودی و چی شدی. خودت هم یادت رفته بود. گم شدی بین غبار آسمان در یک روز آلوده‌ی پاییزی. 
یک روز که باران می بارید، یک روز که آسمان صاف شده بود، با باران فصل، چکیدی و آمدی پایین. از میان ابرهای چین کلاغ. و افتادی یک جایی، ته کوچه‌ی بن بست ایستگاه راه آهن. حل شدی در یکی. برای اولین بار. تو را در خود حل کرد و تو شگفت زده شدی از حسش. از این احساس متفاوت گم شدن. چیزی ورای گم شدن بود، بیشتر شبیه پیدا شدن. شبیه پیدا کردن. بعد سالهای سال، نقطه شدند و تو جاماندی، تمام قد. با شانه های صاف.